تبليغاتX
راستی شعر مرا می خوانی!!!

من به خود میگویم:

«چه کسی باور کرد

«جنگل جان مرا

«آتش عشق تو خاکستر کرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:58  توسط ترانه | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:48  توسط ترانه | 

 

بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خیس باران بود

 

بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

 

    تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو

 

     هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:24  توسط ترانه | 

خدايا من که هستم که چيزي بگويم که تو خود همه چيز را ميداني. چگونه

 

هميشه به يادت باشم وقتي فقط در رنج ها صدايت مي کنم؟ و چگونه صدايت کنم 

 

در حالي که مي دانم فاصله تو همي بيش نيست .

 

وقتي فکرش را مي کنم اگر قطره آبي کم بود کل  هستي   احساس   تشنگي  مي

 

کرد.  دستم نمي رود   گلي  را  بچينم  مبادا   ستاره اي    لطمه  ببيند.  اگر 

 

زندگي ام  آن  طور است که تو مي خواهي .  بي قراري ام را کنار مي گذارم و

 

آرام مي گيرم.

 

چگونه به جستجويت بيايم اي خدا؟ کجا دنبالت بگردم؟ وقتي همه جا هستي حتي

 

يک قدم هم نمي توانم بردارم.در خودم مي مانم و  انتظار مي کشم  تا  خود بیایی  

 

 اشکهايم  را عاشقانه به پايت ميريزم تا قدمت را روي  چشمانم  بگذاري  و به

 

محراب قلبم وارد شوي . اصلا مگر بيرون بوده اي که بخواهي داخل شوي ؟

 

مي خواهم با سرور و جاودانگي هم پيمان شوم چرا که  در  غربت  و  تنهايي ام 

 

کل  هستي را دلتنگ مي کند . وقت پريشاني به آرامش درخت و رود و پرنده که

 

هميشه به يادت هستند .

 

غبطه مي خورم .  مگذار  عمرم  به  آماده  کردن بگذرد و در کنار چمدان توشه

 

ام حيران بمانم که کجا بروم ؟ بعد از اين همه تلاش براي داشتن همه چيز در دنيا

 

چرا دره ژرف تهي بودن در  مقابلم ظاهر شده ؟ من آماده ام . اما براي رفتن به

 

کجا ؟ به من بگو کجا به انتظارم نبوده اي که بخواهم بيايم ؟ براي تو که مرا

 

 و چمدان و راه را خوب مي شناسي سوغات چه بياورم و از سفر چه بگويم که

 

نداني ؟ نمي خواهم سرم به سنگ ياس بخورد و دنيا  فريبم  دهد  من  که  مي دانم

 

 هر چه هست روزي ناپديد مي شود چرا دل به فاني دهم ؟ نشانهايت را  ديدم  اما

 

در  آنها  نمي مانم . باورت کردم.

 

جواني در من هر روز بيشتر محو ميشود . پيري ام را متحير  و  غمگين نکن .

 

مگذار در ناتواني  با خاطرات جواني آه بکشم و در صف انتظار مرگ زانوهاي

 

 ناتوانم بلرزد .

 

خدايا . همراه  با  من  بمان  و  تنهايم  مگذار .  بگذار  نخي به انگشتانم ببندم تا

 

هرگز فراموشت نکنم که تجربه آرامش تنها با تو ميسر است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:17  توسط ترانه | 

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

 

رفته ای اینک ، اما آیا

باز برمی گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

 

چه شبی بودو چه روزی افسوس !

با شبان رازی بود.

روزها شوری داشت.

 

ما پرستو ها را،

از سر شاخه به بانگ هی، هی ،

می پراندیم در آغوش فضا.

ما قناری ها را،

از درون قفس سرد رها می کردیم

 

آرزو می کردم،

 

دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را

من گمان می کردم،

دوستی همچون سروی سر سبز ،

چار فصلش همه آراستگی ست .

من چه می دانستم،

هیبت باد زمستانی هست.

من چه می دانستم،

سبزه می پژمرد از بی آبی؛سبزه یخ میزند

از سردی دی.

 

من چه می دانستم ،

دل هر کس دل نیست

قلبها،بی خبر از عا طفه اند.

 

از دلم رست گیاهی سر سبز ،

سر برآورد،درختی شد،

نیرو بگرفت.

برگ بر گردون سود.

این گیاه سرسبز.

این بر آورده درخت اندوه،

 

حاصل مهر تو بود

 

 

و چه رویاهایی!

که تباه گشت و گذشت.

و چه پیوند صمیمیتها،

که به آسانی یک رشته گسست.

چه امیدی،چه امیدی

 

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.

 

دل من می سوزد،

که قناری ها را پر بستند.

که پر پاک پرستو ها را بشکستند.

و کبوترها را

_آه ،کبوتر ها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 1:3  توسط ترانه | 

من در جاده ام ولی هنوز تو را نیافته ام

 

نمی دانم با پیمودن کدام جاده

 

                                       کدام راه

 

                     به توخواهم رسید!

 

پس همچنان خواهم رفت    

 

                        تا تمام جاده ها

 

                       در جستجوی تو...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 0:49  توسط ترانه | 

 

 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهائی خود می مانم

 

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو،چشمه ی شوق

چشم تو،ژرفترین راز وجود

 

برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

 

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی می گذرد

و تو در خوابی

و پرستوها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

 

نه بهاری

_و نه یاری دیگر؛

حیف،

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

 

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

 

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

__ با خود خواهم برد

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:54  توسط ترانه | 
baran
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:12  توسط ترانه | 

 

قسمت اول :

خدا گفت :زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین راگرم کند؟

لیلی گفت : من

خدا شعله ای به او داد .لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد لیلی هم

خدا گفت :شعله را خرج کن .زمینم را به آتش بکش.

لیلی خود را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا کرد

لیلی گر میگرفت.خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید.می ترسید آتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد.

خدا گفت :اگر لیلی نبود .زمین من همیشه سرد بود.

******************************

قسمت دوم:

       لیلی گفت امانتی ات زیادی تند است .زیادی داغ است.

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت:خاکسترت را دوست دارم،خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت کاش مادر می شدم ،مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت:مادری بهانه عشق است،بهانه سوختن،تو بی بهانه عاشقی،تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت :دلم زندگی می خواهد،ساده ،بی تاب ،بی تب.

خدا گفت :اما من تب و تابم،بی من می میری...

لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است،مرگ من،مرگ مجنون،پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت :پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست.

دریا تشنگی است ومن تشنگی ام،تشنگی و آب.پایانی از این قشنگتر بلدی.

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

*****************************

قسمت  سوم:

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد،گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون لیلی توی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت :راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد

*************************.

قسمت چهارم:

خدا مشتی خاک بر گرفت.می خواست لیلی را بسازد.

از خود در او دمید.و لیلی پیش از آنکه باخبر شود،عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است. و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران انسان زمین است،نام دیگر انسان.

خدا گفت :به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است ،عشق.وهر که عاشق تر آمد،

نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر

عشق،کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت:عشق فرصت گفتگواست.گفتگو با من.

با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت:عشق همان نام من است که مشتی خاک را تبدیل به نور می کند.

و لیلی مشتی نورشد در دست خداوند.

*************************

قسمت پنجم:

خدا به شیطان گفت:لیلی را سجده کن .شیطان غرور داشت سجده نکرد.

گفت:من از آتشم و لیلی گل است.

خدا گفت:سجده کن.زیرا که من چنین می خواهم.

شیطان سجده نکرد.سر کشی کرد و رانده شد،و کینه لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خوردکه لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات،فرصت خواست.

خدا مهلتش داد.

اما گفت:نمی توانی هرگز نمی توانی.لیلی دردانه من است.قلبش چراغ من است

و دستش در دست من.

گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالا تر می رود.

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند .عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.

دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

او بد نامی لیلی را می خواهد.بهانه بودنش تنها همین است.

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه بکشد.

نام لیلی،رنج شیطان است.شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

***********************

قسمت ششم:

خدا گفت:لیلی یک ماجرا است،ماجرایی آکنده ازمن.

ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت:تنها یک اتفاق است.بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند،نشستند.

و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد ،رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت:لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به سمت خویشتن.

شیطان گفت:آسودگی است.خیالی است خوش.

خدا گفت:لیلی،رفتن است .عبور است و رد شدن.

شیطان گفت:ماندن است.فرو رفتن در خود.

خدا گفت:لیلی جستجو است.لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت:خواستن است.گرفتن و تملک.

خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست.

شیطان گفت:ساده است.همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی.

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت:لیلی زندگی است.زیستنی از نوع دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون،زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

*************************

 

قسمت هفتم:

 

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیای بی زنجیر ساخت.آدم بودکه زنجیر ساخت

و شیطان کمکش کرد.

دل،زنجیر شد .زن،زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیونه زنجیری!

خدا دنیای بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیراما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان اززنجیرپربود .

خدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بودو نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی ،مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

************************

قسمت  هشتم:

شمع بود. اما کوچک بود.نور هم داشت اما کم داشت.

شمعی که کوچک بودوکم. برای سوختن پروانه بس بود.

مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمین پر از شمع و پروانه شد.

پروانه ها سوختند و شمع ها  تمام شد.

خدا گفت:شمعی باید دور،شمعی که نسوزد.شمعی که بماند

پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد،عاشق نیست.

شب بود. خدا شمع روشن کرد.شمع خدا ماه بود.شمع خدا دور بود.

شمع خدا پروانه می خواست.لیلی،پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزد. زیرا شمع ها،زیادی نزدیک اند.

بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.

شمع خدا ماه است.ماه روشن است.اما نمی سوزاند.

لیلی تا ابد زیرخنکای شمع خدا می رقصد.

*******************

قسمت نهم:

لیلی گفت موهایم مشکی است،مثل شب،حلقه حلقه ومواج،دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی.

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم،گیسوی مواج لیلی را

نمی خواهم . دلم را هم.

لیلی گفت:چشم هایم جام شیشه ای عسل است،شیرین.

نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟شیرینی لیلی را؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت:هزار سال است عکسم ته جام شوکران است.

تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت:لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمیخواهی خرما بچینی.

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:من خار را دوستتر دارم.

لیلی گفت:دستهایم پل است. پلی که مرابه تو می رساند.بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت:اما من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر نیازی به پل ندارد.

لیلی گفت:قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوارو بی افسار.عنانش را خدا بریده.

این اسب را با خودت می بری ؟

مجنون هیچ نگفت.لیلی که نگاه می کرد،مجنون دیگر نبود،تنها شیهه اسبی بودو رد پایی برشن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت،صدای تاختن می آمد.

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.

******************************

قسمت دهم:

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست. اما ماند.چشم به راه و منتظر.هزار سال.

لیلی راه را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد.مجنون نیامدنی ست.

خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست.چراغانی دلش را .چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را.

عشق درخت بود .ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب می داد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست.زیرا که درخت ریشه می خواهد.

******************************

قسمت یازدهم:

لیلی گفت:بس است.دیگر،بس است و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خودش می چرخید.مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم .

لیلی گفت: کاش مجنون این همه خودخواه نبود.کاش لیلی را می دید.

خدا گفت:لیلی بمان.قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند.

لیلی گفت:این قصه نیست.پایان ندارد. حکایت است.حکایت چرخیدن.

خدا گفت:مثل حکایت ماه ،مثل حکایت زمین.لیلی،بچرخ.

لیلی چرخید،چرخید و چرخید و چرخید.

دور ،دور لیلی است.لیلی می گرددو قصه اش دایره است.

هزار نقطه دوار.دیگر نه نقطه و نه لیلی.

لیلی!بگرد،گردیدنت را من تماشا می کنم.

لیلی!بگرد.تنها حکایت دایره باقی  است.

************************

 

قسمت دوازدهم:

قصه نبود،راه بود،خار بود و خون.

لیلی قصه راه پر خون را می نوشت.راه بود و لیلی می رفت.مجنون بود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنها است.

قصه نبود،معرکه بود.میدان بود.بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود.گوی بود.لیلی،گوی میدان بود،بی چوگان.

لیلی زخم برمی داشت، اما شمشیر را نمی داد.شمشیرزن را نیز.

حریفی نبود.لیلی تنها می باخت.زیرا که قصه،قصه ی باختن بود.

مجنون کلمه بود.نا پیدا وگم.قصه عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به آخر رسید.مجنون پیدا شد.لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت:پس قصه،قصه ی من وتوست.

پس مجنون تویی!

خدا گفت:قصه نیست.راز است.این راز من و توست.برملا نمی شود مگر به مرگ.

لیلی تو مرده ای.

لیلی مرده بود.

 

********************************

قصه سیزدهم:

لیلی قصه اش را دوباره خواند.برای هزارمین بار

و مثل هر بار لیلی قصه باز مرد.

لیلی گریست و گفت:کاش این گونه نبود.

خداگفت:هیچ کس جز تو قصه ات راتغییر نخواهد داد.

لیلی !قصه ات را عوض کن.

لیلی اما می ترسید.لیلی به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت:لیلی عشق می ورزد تا نمیرد،دنیا لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست .لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زنده ست.

لیلی!زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد.دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد.

چه کسی طعام نور را درسفره های خوشبختی بچیند؟چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی

بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی!قصه ات را دوباره بنویس.

این اما نه به قصد مردن.

که به قصد زندگی.

وآن وقت را به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 1:46  توسط ترانه | 

 

«زندگی رویا نیست.

«زندگی زیباییست.

«می توان،

«بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی.

« می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت.

«میتوان،

«از میان فاصله ها را برداشت.

«دل من با دل تو،

«هر دو بیزار از این فاصله هاست.

 

قصه ی شیرینی ست .

کودک چشم من از قصه تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست.

باز هم قصه بگو،.

تا به آرامش دل ،

سر به دامان تو بگذارم و خواب روم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 1:42  توسط ترانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
آرزو می کردم،
که تو خواننده شعرم باشی.
_راستی شعر مرا می خوانی؟_
نه، دریغا،هرگز،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
_کاشکی شعر مرا می خواندی!_

پیوندهای روزانه
زیبا ترین عکس ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
شهریور 1385
پیوندها
پسر مشرقی
در عدم هم زعشق بویی هست
دست نوشته های یک دوست
مهرداد
کیمیا
نازنین من
ايليا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
JavaScript Codes