![]() |
![]() |
|
سالی آری! بیگاهان نوروز،چنین آغاز خواهد شد سفره را گستردیم سفره اینجا پاره است! سیزده نحسیش را هدیه داده است به ما هفت سین کلبه ی ما امسال پنج سین کم دارد جز همان سین سفره و... سیگار من که دود می شود. سفره دیگر سین ندارد می گردم یادم آید نیمه شبی گفتی نوروز بی هفت سین سال بدی را خبر می دهد. می گردم اما، بین خودمان باشد. سالی که با تو آغاز شود؛ دیگر بدی ندارد. باز هم می گردم راستی سایه ام را که همیشه افتاده بر پنجره اتاق توست اضافه ی سین ها کن! ساعتم که دیگر سال هاست قانون حرکت را از یاد برده است کنار سفره جای می دهم ساعتی که یادگار پدر بوده است! سادگی پدر را هم بگذار به حساب سین ها تا اینجا می شود پنج سین و هنوز دو تای دیگر مانده است تا سالی خوب! همین سال هم که دیگر از راه رسیده سین ششم ام باشد و... این آخرین سین،باشد سرمه چشمهای تو! که تنها به خاطر تو و برق نگاه توست خدا را شکر! نوروز را با سفره هفت سین کنار تو آغاز کردم سالی نیکو چنین آغاز خواهد شد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:54 توسط ترانه |
|
|
کسی نمیداند! که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب چرا نسیم چرا آن نسیم روح نواز میان برگ درختان نمی وزد امشب؟ همیشه تنهائی... در آستانه وحشت در آستانه تب کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد که هستم تنها، در انعکاس، صدایی ز دور می آید و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر مگر که لب بگشاید به خنده پنجره ای کجاست دست گشاینده ؟ خواب سنگین است! مرا به یاد بیاور مرا زیاد مبر، که انعکاس صدایم درون شب جاری ست کسی نمی داند که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم! که در سیاهی شب خنجری ست در کتفم مرا ندیدی _دیگر مرا نخواهی دید که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب که پشت پنجره آواز دیگری جاری ست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:57 توسط ترانه |
|
می توان با تو به مرز سیاهی تاخت می توان با تو به آغاز ما مهاجرت کرد می توان با تو به سر سفره ی سادگی نشست می توان با تو از چشمه ابدیت نوشید می توان با تو پی در پی تازه شد تو آغاز فصل روشنی تو معنای ساده آرامشی تو حدود نا محدود عشقی تو حدیث پاکی و نجابتی می توان روبه روی تو نشست و هزاران قصیده سرود می توان ازشب چشمان تو هزاران ستاره نورانی را دست چین کرد می توان در طلوع تبسم تو هزاران خورشید تابناک را به نظاره نشست می توان با تو طلوع کرد و می توان غروب نکرد من به حضور عطر آگین عشق تو محتاجم من به ترنم نام تو در تمام لحظات آسمانی ام محتاجم
من به تو محتاجم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:19 توسط ترانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آرزو می کردم،
که تو خواننده شعرم باشی. _راستی شعر مرا می خوانی؟_ نه، دریغا،هرگز، باورم نیست که خواننده شعرم باشی. _کاشکی شعر مرا می خواندی!_ |
| پیوندهای روزانه |
|
زیبا ترین عکس ها آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
پسر مشرقی در عدم هم زعشق بویی هست دست نوشته های یک دوست مهرداد کیمیا نازنین من ايليا |
|
RSS
|